محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
26
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
چه جاى رندى و تقوى كز آن دو چشم خمار * خراب كار خرابات و خانقه گردد فقيه شهر كه گفت از تباهكارى ما * نديده خال تو كايمان كجا تبه گردد بسر كلاه چو گرداند از خودآرائى * گذشته كار دل از كار تا گله گردد گره ز طره به مگشا و ره ز خط به مبند * كه دل اسير تو بىلشكر و سپه گردد دل ار كه رفت ز دنبال چشم او چه عجب * كه پيش رفتن آن چشم دل زره گردد كجا توان دل و دين داشت ز اختيار نگاه * كه بى خود اينهمه زان گردش نگه گردد جز آن دو چشم كه بر خون ما گواهى داد * نديده كس كه به خون قاتلى گوه گردد پناه دل به زنخدانش زان دو طره گرفت * رضا كه ديد كه زندانئى بچه گردد ز راه دانهء خال تو برد آدم را * سزد كه ضامن ابليس در كنه گردد صفى به پير مغان سر سپرد و تاج گرفت * گداى ميكده زيبد كه پادشه گردد [ شاهدى كاهل نظر عشق جمالش دارند ] شاهدى كاهل نظر عشق جمالش دارند * دل بجا باشد اگر محو مثالش دارند